|
....پیش به سوی دل گنده گی! |
سلام به همه دوستان گلم حال و احوالتون چطوره؟ خوبین خوش وخرم و شنگول و منگول و حبه انگورین؟
با روزگار چه می کنین باپاییز هزار رنگ و هوای یه نمه سردش؟ با درس و مشق چه می کنین؟ با استادا و دبیرا و معلم های ارجمند ؟ با ترافیگ و شلوقی و بوق بوقهای ماشینا ؟ با گرونی و شهریه و فیش موبایل و گاز و برق و تلفن و .....؟با احتمالا اجاره خونه و پول نجومی بنزین و صفوف طویل مارپیچی سی ان جی و اینا که حتما خوشید؟!!![]()
خلاصه که حال ما خوب خوب است همچون قناری ! ![]()
اما تو می خوای باور کن میخوای نکن .![]()
ملالی نیست !![]()
این دفه دلمان خواست برایتان یک فروند شعر توپ بزاریم حالشووو ببرین ![]()
((زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بی هوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست .
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر ِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست ؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است .)
احمد شاملو![]()
خب دوستان عزیزم مواظب خودتون باشین تا بعد ![]()
شرمنده که مدتی نبودم ...روزمرگیهای ناگزیر آدمیو به ناکجاها که نمی کشونه...چه می کنه این ماه قشنگ ! ماه عسل خودمون !دل می گیره .دل می بره !
و ...بعض وقتام بعض ادما رو حسابی می پیچونه .
پریشون می کنه زلفهای ادمو با یه عدد نسیم کوچولو ...همون زلفا که فکر می کنی خیلی مرتبه و توپ شینیونش نمودی ![]()
بهدش باهاث پاشی و دوباره جم کنی این بساط از هم پاشیده رو ...حالا شکرش باقی می باشد که هنوز وقت هست .دعام کنید که بتونم خودمو اساسی جم و جور کنم این ماه عسلی .تا شرمنده خداجونم نباشم
پینوشت : از ما بهترونم خوب رفته تو غار خلوت نموده سی خودش .بابا این پروژه هه تموم نشد ؟ مام دل داریما ![]()
پی نوشت : همسایه عزیزم ! خوشحالم از بر گشتن دوبارت ..این ماه منو یاد خاطرهای خوب و شیرین و تلخمون میندازه ...خوشحالم که هستی ! همیشه باشی الهی
دیگه نرو .پیش مون بمون !
وقتی خسته و کوفته از گرد راه می رسم ، عرق کرده و اعصاب خط خطی از دود و بوق و ترافیک و... میام و قبل هر کاری ولو میشم رو صندلی پشت مانیتور و ...چیزی که کمی آرومم می کنه نوشته های دوستا و همسایه های مهربونمن ...توی این دنیای بقول رفیق عزیزمون بی در و پیکر ...نظراتشون و محبتهاشون ...نوشته های ساده ...حرفهای صمیمی ...وحتا اصطلاحات خیلی علمی و سخت که در حد سواتمون هم نیس...همشون یه جورایی خوشحالم می کنند و خستگی رو از تنم به در می کنند ...اما امان از اون روزایی که خبری از این نوشته ها و شور و هیجان نباشه
غمباد می گیره آدمیزاد ...هی میای و سر می زنی و هیچ خبری از هیچکی نیست
همسایه های قدیمی مهربونم کم پیدان این روزا ....نمیدونم بازم می توونیم نوشته های صمیمی شونو بخونیم یا نه ...من که امیدوارم ....باز به امید روزهای پر از شور و شادی و بستنی ایتالیایی و کیکای خوشمزه دلالونای مهربون و دل نوشته های کاملیای عزیز و طوفون نوشته های سخت ساحل بیکران که علیرغم سختیش یه جورایی جذاب و دوس داشتنی هستش .![]()
می شینیم و صبر می نماییم ...همسایه هام( جدید و قدیمی ) هرجا هستین سرتون سلامت و دلاتون شاد شاد ![]()
خب ، کجای قصه بودیم ؟ جونم واستون بگه سوسک کوچولو تنهای قصه مون رفت و رفت تا پشت یه تپه سبز و کوچولو رسید به یه رودخونه کوچولوی مهربون و زلال ...رفت و کنار آب نشست .اما همینه چشمش به آب افتاد .با ترس و وحشت عقب عقب رفت ...اونجا توی اب اون یه موجود سیاه زشت و با شکم گنده و پاهای سیخونکی و بی قواره دید ...می خواست پا بزاره به فرار .اما سبد خوراکیاش کنار آب بود و اون نمی خواست همه خوراکیاشو اونجا بزاره .پس تصمیمی گرفت و گفت :
آهای موجود سیاه ! من یه سوسک بی آزارم .با یه عالمه خوراکیای خشمزه .می تونم یه مقدارشو به تو بدم .اما کاری با من نداشته باش ...![]()
بعد آسته استه با ترس و لرز جلو رفت و سبد خوراکی رو برداشت و از توی اون یه تیکه کیک توت فرنگی خوشمزه برداشت تا به موجود سیاه بده .گرفت جلوی اونو گفت :بیا بگیرش ...![]()
اما دید که اون موجود سیاه هم یه تیکه کیک عین همونی که دست سوسکه داره ...کیک برد طرف دهنش ..دید که اونم همین کارو کرد ...شاخکهاشو تکون داد به نشون دوستی ! دید که اونم همین کارو تکرار کرد ...خندش گرفته بود سوسک کوچولو ..پاشو تکون داد ..سرشو تکون داد ...دید که موجود سیاه هم همینکارارو عینا انجام داد ...حالا دیگه یه حس خوبی داشت حس میکرد حالا یه دوست پیدا کرده که دیگه ازش فرار نمی کنه .همین طوری تا غروب وانجا نشست و با موجود سیاه زشت تو آب بازی کرد و گفت و خندید و سرگرم شد
...تا اینکه یه پروانه زرد قشنگ که اومده بود آب بخوره اونو دید و با خنده گفت :![]()
سوسک کوچولو ! با کی حرف می زنی
اونم توضیح داد و به آب اشاره کرد و با ذوق و شوق گفت که یه دوست خوب پیدا کرده .گقت یه کمی ترسناک و زشت و سیاهه اما مهربونه و ازش فرار نمی کنه و با خنده هاش می خنده و با سکوتش ساکت میشه !![]()
پروانه پری زد و نگاهی به آب کرد و یهو زد زیر خنده . به قهقه گفت :![]()
اینکه عکس خودته سوسک بیچاره ! و موجی با اب داد و عکس توی آب بهم خورد ...کج و کوله شد و محوشد ...سوسک کوچولو گریه اش گرفته بود ...![]()
![]()
حالا فکر می کرد اون موجود زشت خودش بوده ...عکس خودشو توی آب دیده بود ...یه موجود سیاه و با شکم گنده و با پاهی سیخونکی زشت و بدقواره ...پس به خاطر همین بود که همسایه ها تا می دیدنش ازش فراری می شدند ...![]()
![]()
سوسک کوچولو حالا می دونست که دیگه زیبا نیست ...اون می دونست که ملاک زیبایی ظاهر و ریخت وقیافس .نه تمیزی و نظم و مهربونی و محبت ....![]()
فردا که آفتاب خمیازه کشون اومد وسط آسمون .دیگه از سوسک کوچولو خبری نبود ...نه در خونش تمیز بود ..نه صدای آوازش توی بیشه شنیده میشد ...
نتیجه اخلاقی: تقریبا همه ما مثل همسایه های سوسک سیاه، ملاک و معیار قضاوتمون در مورد دیگران ظاهر و تیپ و ....ایناهستش ! واقعا چه بی نواییم ما ![]()
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید ![]()
یکی بود یکی نبود ، اون دور دورا توی یک دشت سبز و قشنگ یه بیشه زار زیبا و باصفایی بو مثل همه بیشه زارای قصه ها...که توش انواع حیوونا و حشرات زندگی می کردن .میون این حشرات ریز و درشت و از همه رنگ ، یه سوسک کوچیکی بود که هر روزکه خورشید خانوم دستای گرم و طلایی شو رو سر و روی دشت وبیشه زار می کشید پا میشد و جارو رو ورمی داشتو خونه شو آب جار میکرد جلو خونه شو تمیز می کرد ...و با دونه شبنم صبحگاهی روی گل قرمز باغچه اش خودشو میشست و سبدشو برمی داشت و پرش می کرد از غذاهای خوشمزه و نون تازه و مربا ..بعد می رفت توی دشت و صحرا و می خووند : من یه سوسکم .من یه سوسک تمیزم ...من یه سوسکم من یه سوسک قشنگم ...
اما همین که همسایه ها زنبورا و سنجاقکها و پشه های ویزویزو و حتی مگسها صداشو می شنیندند یه نگاه چپ بش می کردن و ا ه و پوفی می کردن و دراشونو می بستن و می رفتن
...سوسک کوچولو دلش می گرفت و غصه دار سبدشو می گرفت بقلشو بر می گشت خونش ...وباز صبح ...دوباره با لبخند خورشید خانوم پامیشد و اب و جارو می کرد و خونش تمیز با دونه های شبنم می شست و می شست ...بعد می رفت میون دشت و وگلهای رنگارنگ و می خووند :
من یه سوسکم! من یه سوسک قشنگم ....![]()
وباز هم همسایه هاش رفتار دیروزشونو تکرار می کردن .سوسک کوچولو دلش می گرفت و غصه دار میشد...اما دلیل کار اونا رو نمی دونست وهمینم بیشتر غمگینش می کرد ...
یه روز
یه روز که حوصلش خیلی سررفته بود .پاشد و قدم زنون رفت و رفت تا رسید به یه رودخونه کوچولو پشت یه تپه سبز و کوچیک...نشست کنار آب و .... اما همینکه نزدیک اب شد با ترس جیغی کشید و دوید عقب ..یه موجود سیاهی توی ابا بش زل زده بود ...اون با ترس بش گفت
من یه سوسک بی ازارم ....با من کاری نداشته باش لطفا .من کیکای خوشمزه دارم میدم تو اونارو بخوریشون ....اما به من کاری نداشته باش ![]()
یه خورده صبر کرد اما جوابی نشنید ...هم می ترسید هم این که دلش می خواست با یکی دوست باشه و باهاش حرف بزنه ...پس با ترس و لرز به اب نزدیک شد ....
ادامه ش بمونه واسه بعد .حالا کوچولو های عزیز لالا پیش پیش ![]()
سلام به دوستان مهربون و گرام خودم ....
.. شکر خداوند مهربون تر از همه کارای سینا کم کم نم نم داره جور میشه .از نظر روح و روان هم داره استه آسته بهتر میشه .داره به اشتباهش پی می بره و این خودش از همه مهم تره ...همین دیشبی می گفت که داره تمام زورشو میزنه که کنار بیاد با این داستان ! با اینکه ۲ سال از من کوچکتره ولی خیلی قوی تر از منه .باااااااااااحال ! میگنا خدا زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری .
همچینم بی راه نگفتن .دمشون گرم ! ... حالا به همون اندازه که آدم بد هس تو این دنیا یه درصدی هم آدمای خیر و خوب باشن که دیگه ملالی نخواهد بود ...پس همچینم کمرنگ و کمیاب هم نشده مرام و معرفت !
کارا راست و ریس شد می زنیم به دل جاده شمال ! می برمش مجردی گشت و گذار ...به هر حال داداش بزرگی گفتن
.....کشکی که نیس ![]()
پی نوشت : بهتر آن است که سرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران ....گرفتی چی شد؟
ازت بی خبرم این روزا ؟کجایی رفیق ؟
ممنون از الطاف ملوکانه دوستان گرامم .الهی گرفتار هیچ مشکلی و دردی و مرضی نشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خسته و کوفته می رسم خونه .می بینم همه یه گوشه بق کردن نشستن .سینا تو لکه .چشمم که به چشماش می افته یه چیزی مثل برق می گیردم ...قرمزند و خیس! نامزد نامردش پاشو کرده تو یه کفش و مهریه اشو میخاد .از همون اول هم حس خوبی نسبت به این وصلته نداشتم .حس خوبی نسبت به این دختره ....که قاپ دل سینارو در عین سادگی دزدید ...معلوم بود که تور پهن کرده بودن واسه ۴۰۰ ملیون...عشق و دوست داشتن هم همش کشک بود.ولی سینای بینوا واقعا دوسش داشت ، صادقانه و خالصانه ...اه ! که چقدر امشب دلم پره ...خونه رو گذاشتیم واسه فروش .خونه ای که آجر آجرش واسه من واسه هممون خاطره است .خاطره هایی که دیگه تکرار نمیشن....و ما باید به خاطر جاه طلبی یه نفر این کتاب خاطرات رو بدیم بره ...چالش کنیم ...دفنش کنیم ...اشتباه از اون جا شروع نشد که سادگی کرد ...و دو دستی دلشو سپرد به سیاهی که خودشو رنگ کرده بود ...اشتباه ، تسلیم شدن در برابر توقعات تامعقول و غیر منطفی اون "سیاهی " بود .
حواستون باشه رفقا! به اسم عشق ، کلاه گشادی سرتون نره یه وقت .خونه و خاطره و بچگی و همه چی رو از کف بدین ...تازه این فقط یه طرف سکه است .............![]()
این هم مود جدی زندگی روح دل گنده که برعکس قصه هاش ملال آور بود اما نکته اخلاقی بزرگی داشت ...
همین!
خوش و خرم باشید![]()